کانون فرهنگی هنری وپایگاه مقاومت بسیج انصار المهدی

کانون فرهنگی هنری وپایگاه مقاومت بسیج انصار المهدی

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 🌹﷽🌹

سلام علیکم🌷
کانون فرهنگی هنری وپایگاه مقاومت بسیج انصارالمهدی مسجدسادات شهرک طالقانی بندرماهشهر به مدت بیش ازبیست سال در زمینه های مختلف فرهنگی بالاخص ترویج دینداری درحال فعالیت است.این مرکزفرهنگی با پشتوانه ی معنوی امام زمان علیه السلام توانسته افراد کثیری از یچه های محل را به سطوح بالایی از علم ومعرفت سوق دهد ومنشاءبرکات زیادی برای اهالی شهرک وشهرستان باشد.
موسس این مرکز فرهنگی در درجه ی اول استاد یحی آلبوغبیش است.وادامه دهنده ی مسیرولایت مداران مجموعه ی بانشاطی ازجوانان این مسجد میباشند.
این وبلاگ نیز برای معرفی کانون وپایگاه وتمام انچه که در آن اتفاق می افتدراه اندازی شده است.

یه عده مادرای پهلوون...

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۱۱ ب.ظ

یادی از مادران شهدا به مناسبت شهادت حضرت ام البنین(علیها السلام)

بسم الله الرحمن الرحیم

خودش بود و همسر مریضش که باید از او مراقبت می کرد، و دو فرزندش. البته یکی از آن ها به اندازه ای بزرگ شده بود که بتواند کمک کار مادر باشد. این برای مادر خیلی ارزشمند و امید بخش بود. ولی تقدیر چیز دیگری برایشان می خواست. خیلی نگذشت که دفاع مقدس شروع شد. او با تمام مشکلاتش و تعلق به فرزندش، نمی توانست به خود اجازه دهد تا مانع او از رفتن به جبهه و لبیک گفتن به ندای مرادش شود. مدتی بعد خبر شهادت جوانش را برای او آوردند ولی خبری از پیکر او نشد. حالا مادر بود و غم از دست دادن فرزند رشیدش که به تمام مشکلات و غم ها اضافه شد. او ماند و خاطرات پسرش آنهم بدون حتی یک قبر، که گریه بر سر آن تسکینش بدهد. کارش شده بود اینکه هر از چند گاهی عکس او را در دست بگیرد و به معراج شهدا برود، شاید که فرزند خود را در بین آنهمه جوان پر پر پیدا کند.

چند سالی گذشت حالا فرزند دوم او هم نوجوانی شده بود سیزده، چهارده ساله. مادر داغ دیده و رنج کشیده بسیار به او وابسته و دلبسته بود. ولی فکر و عشق فرزند جای دیگر بود. مادر در نهایت نتوانست مانع او از رسیدن به عشقش و ملحق شدن به خیل سربازان و فدائیان خمینی(قدس سره) شود. ولی وقتی با فرزندش وداع می کرد، چیزی شنید که آشوب او را بیشتر کرد، پسرش به او گفت اگر من شهید شوم قول می دهم دیگر مانند برادرم مفقود نشوم و حداقل با پیکر خود بازگردم و تسکین تو باشم.

او رفت و باز مادر ماند و دل آشوبی و نگرانی و دلتنگی. تا اینکه با او تماس گرفتند و گفتند پسرش مجروح شده. ولی او انگار فهمیده بود که برای عزیزش چه اتفاقی افتاده. بعد از آن که مناطق عملیاتی که به دست دشمن افتاده بود آزاد شد، و پیکر شهدا بازگشت، باز مادر به معراج شهدا رفت ولی این بار با دو عکس. گویی باز کابوس او تکرار می شد. وقتی همه پیکر ها را دید و نا امید در گوشه ای ایستاده بود. ناگهان یکی از برادر ها با دیدن عکس شهید او، صدایش زد و گفت: او را اشتباهی برده اند! و الان در آمبولانس در حال انتقال است. مادر به دنبال پیکر فرزندش رفت. ولی در راه تصمیمش را گرفت. وقتی به ماشین حامل پیکر فرزندش رسید از آنها خواست کسی جلو نیاید و تنها جلو رفت، همینکه چشمانش به زن داخل آمبولانس افتاد، اضطراب و دلهره را درون چشمانش دید و درک کرد. مادر جلو رفت و خود را مسئولی از بنیاد شهید معرفی کرد و گفت تنها می خواهد کاری که از سیر اداری باقی مانده انجام دهد. فقط خواست که چند دقیقه ای با فرزندش تنها بماند. انگار مادر با فرزند دلبند خود کار زیادی نداشت. او از آخرین دیدار به او یک تشکر بدهکار بود. تشکر از اینکه که به وعده خود عمل کرد و او دیگر مادر را تنها نگذاشت. ولی حالا که نوبت مادر بود، تنها یک چیز گفت: « تو را به مادر جدیدت بخشیدم »

حال برای مادر از دو فرزندش تنها دو قاب عکس باقی مانده بود و قبری که حتی نامی از آنها بر آن نبود. حتی وقتی می خواست در اوج دلتنگی کنار قبر پسرش گریه کند باید در به شهرستان می رفت از دور منتظر می شد کنار قبر خلوت شود تا به درد و دل با او بپردازد.

تا وقتی مادر و پدر جدید زنده بودند وضع مادر همین بود. و تنها وقتی نام پسرش را روی قبر او دید، که قلب مادر دیگری نشکند.

شما را نمی دانم، ولی من به قطع می توانم بگویم تا وقتی داستان این مادران را نشنیده و نخوانده بودم، معنای اینکه مرد از دامن زن به معراج می رود را نمی فهمیدم. درک نمی کردم چگونه بعضی از زیر پای مادر و از خاک پای او به بهشت پر کشیدند. سرّ این را نمی یافتم که چرا امیر المؤمنین(علیه السلام) برای تربیت عباس(علیه السلام) به دنبال مادری از جنس پهلوانی بود و جز ام البنین(علیها سلام) نیافت.

خدایا تو را شاکرم، همانگونه که در عصر و زمان ما جوانانی قرار دادی که در مردانگی و ایمان حجت بر همگان باشند. زنانی را هم قرار دادی که حجت را بر همه مدعیان پهلوانی تمام کردند. زنانی که اگر نبودند شاید می توانستیم بعضی چیز ها را افسانه ای بیش ندانیم.

نمی دانم شما برای توصیف این مادران از چه لفظی استفاده می کنید، از خود گذشته، مؤمن، مجاهد، صبور یا دلسوخته، شاید هم مهربان. ولی من بهترین کلمه ای که به ذهنم می رسد همین است: پهلوان


  • مرتضی هاشمی

ام البنین

دفاع مقدس

شهدا

شهید

مادران شهدا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی